داستانهای کوتاه درمورد حجاب
عفّت حضرت یوسف (ع)
روزی زلیخا با یوسف خلوت کرد و از فرصت به دست آمده استفاده نمود. روبه یوسف کرد و گفت: سرت را بلند کن و به من نگاهی کن.
یوسف گفت: می ترسم هیولای کور و نابینایی بر دیدگانم سایه افکند.
- زلیخا : به به! چه چشم های شهلا و زیبایی داری!
- یوسف : همین دیدگان من در خانه ی قبر، نخستین عضوی هستند که متلاشی شده و روی صورتم می ریزند.
- زلیخا : چه قدر بوی خوشی داری!
- یوسف : اگر سه روز بعد از مرگ من بوی مرا استشمام نمایی، از من فرار می کنی.
- زلیخا: چرا نزدیک من نمی آیی؟
- یوسف : چون می خواهم به قرب خداوند نایل شوم.
- زلیخا : گام بر روی فرش های پر بها و حریر من بگذار و خواسته مرا برآور.
- یوسف : می ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
وقتی که زلیخا استقامت و پاک دامنی یوسف را دید و یقین کرد که تسلیم هوس
های او نمی شود، از راه تهدید وارد شد و به یوسف گفت : حالا که چنین است
تو را به شکنجه گران زندان می سپارم...
یوسف با کمال نیرو گفت: باکی نیست، خدا یاور من است.
برگرفته از : با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی

داستان کوتاه حجاب
از دور صدایی آمد مبهم . نزدیک می شد ، صدا صدای قهقهه هایی ترسناک بود .... مرده بودم
مرده بودم و بدنم در تابوت ، به سمت خانه ی ابدی می رفت ، بیچاره شوهرم که زیر لب افسوس می خورد: "کاش کمی ، و فقط کمی بهتر زندگی می کردی! کاش گوش شنوا داشتی به حرفم گوش می کردی ، وقتی می گفتم ظاهرت را همچون دلت پاک کن ! کاش با آن چهره و زلف ، دل ها را به حسرت نمی گذاشتی و ای کاش ..."

شیخ رجبعلــی خیاط:
چشمت به نامحرم ميافتد، اگر خوشت نيايد كه مريضي!!
اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پايين بينداز و بگو: يـــــا خير حبيب و محبوب...
يعني: خدايا من تو را ميخواهم، اينها چيه؟! ، اينها دوست داشتني نيستند... هر چه كه نپايد دلبستگي نشايد ...

پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: چرا حجاب در بر نمودى در حالى كه او تو را نمىدید؟
حضرت فاطمه گفت: اگر او مرا نمىبیند، من او را مىبینم، و او بوى تن مرا نیز حسّ مىكند.
پیامبر فرمود: شهادت مىدهم كه تو پارهاى از وجود من هستى.
زندگانى حضرت زهرا علیها السلام(روحانى) ص 398

واقعا آقا؟
گفتم:ببخشید چی واقعا؟!
گفت:واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد!
گفتم:بله
گفت:اگه آره، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشیدفقط سر پایین میندازید و رد میشید!
گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!
گفت:کمه؟ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(س) باید زانو زد حقاکه سرپایین انداختن کمه آره تو راست میگی ...

-تخفیف
هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.می گفتː<تو خرید بلد نیستی!یه بار با من
بیا;برات یه تخفیف حسابی می گیرم.>
آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید.نیم ساعت بعد ,پس از
فروش حیا و نجابتش توانست مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!
استشمام رایحه تو لیاقت می خواهد,نگاه های هرزه مانند علف هرز جلوی رشد گل وجودت را می گیرند!

-نا محرم
نمازش که تمام شد چادر را تا کرد و گذاشت در سجاده.موهایش را پریشان کرد
و سرخاب وسفیدابی کرد و وارد مجلس مهمانی شد.فرشته سمت چپ لبخند
تلخی زد و به فرشته سمت راست گفتː<انگار فقط خدا نا محرمه!....>
حجاب برای زن ,تاج بندگی از خداست.

نبش زنبور
نمی دونم تا حالا نیش زنبور رو چشیدی یا نه؟
وای که چقد درد و سوز داره دور از جونتون. یادمه یه روز که عطر گل محمدی زده بودم
متوجه شدم یه زنبور دور و ورم می پلکه ! این دیگه از کجا پیداش شد،
چند بار خواستم دورش کنم اما نمی شد از سماجتش کفرم داشت در میومد ،
بعد از کلی تلاش یه دفعه نکته ای به ذهنم خطور کرد که تقصیر خودم بوده! چرا؟
چون من عطری زده بودم که اونو تحریک کرده بود
و هوسش رو بدون اینکه بفهمم به هیجان آورده بود
آخه معلوم بود که زنبور عاشق گل وعطر و من با زدن عطر توجهش رو جلب کرده بودم
خلاصه زنبور بود و عشق بازی با من !
منم که حوصله اداهاشو نداشتم و از این جلف بازیهاش به تنگ اومده بودم سعی
می کردم از خودم دورش کنم... تو همین گیر و دار
آخ سوختم..........!!! آره!
نیش عاشقانه زنبور بود که به بالای ابروی چشمم خورد و بعد یه قلمبه بزرگ
بالای ابروم ....مُردم از درد .....این هم سزای تحریک کردن زنبور...
به قول خدا جون : آنچه از بدی به تو می رسه از خودته
- حالا حرفم اینه...حرفم با تو ، دوستم، آبجی ام، خواهرم...
اگه ادکلنی زدی یا خودت رو مثل گلی آرایش کردی و موهاتو انداختی بیرون
و بیرون رفتی یقین بدون که پسرها و مردهایی رو به هوس میندازی
پسرهایی که چه بسا ممکنه از اخلاق و منش و...اونا متنفر باشی
اما اونا تو رو ول نمی کنن و اگه خیلی بخوای ازشون به خاطر عفت و پاکدامنی
کناره بگیری نیششونو می زنن وصورت زیبای عفتت رو با ورم اتهام زشت می کنن
اما واقعا تو این سوز بدبختی، خودت هم مقصر نیستی؟
حرف خدا جون یادت نره : آنچه از بدی به تو می رسه از خودته

چرا پادشاه لخت است!؟
دو
خیاط به شهری وارد شدند و پادشاه را فریفتند که ما در فن خیاطی استادیم و
بهترین لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد می دوزیم. اما از همه مهم
تر، هنر ما این است که می توانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلال
زاده ها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرامزاده ای آن را نبیند. اگر اجازه
فرمایید چنین لباسی برای شما نیز بدوزیم. پادشاه با خوشحالی موافقت کرد و
دستور داد مقادیر هنگفتی طلا و نقره در اختیار دو خیاط گذاشتند تا لباسی با
همان خاصیت سحر آمیز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.
خیاط
ها پول و زر و سیم را گرفتند وکارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و
چرخ و قیچی و سوزن را براه انداختند و بدون آنکه پارچه و نخ و طلا و نقره
ای صرف کنند، دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان می دادند که گفتی
مشغول دوختن لباسند. روزی پادشاه نخست وزیر را به دیدن لباس نیمه کاره
فرستاد. اما صدراعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید، از ترس آنکه مبادا دیگران
بفهمند که او حلال زاده نیست، با جدیت تمام زبان به تعریف لباس و تمجید از
هنر خیاطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار لباس به خوبی رو به پیشرفت
است. ماموران عالی رتبه دیگر هم به تدریج از کارگاه خیاطی دیدن می کردند و
همه پس از آنکه با ندیدن لباس به حرامزادگی خود پی می بردند، این حقیقت
تلخ را پنهان می کردند و در تایید کار خیاطان و توصیف لباس بر یکدیگر سبقت
می گرفتند.
تا
بالاخره نوبت به خود پادشاه رسید و به خیاط خانه سلطنتی رفت تا لباس
زربافت عجیب خود را به تن کند. البته او هم چیزی ندید و پیش خود گفت معلوم
می شود من یکی در میان این همه حلال زاده نیستم، او هم با کمال دیرباوری و
ناراحتی، ناچار وجود لباس و زیبایی و ظرافت آن را تصدیق کرد و در مقابل
آیبنه ایستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خیاطان حقه باز پس می رفتند و
پیش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن
بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمی گفت و ناچار دائمأ از داشتن چنان
لباسی اظهار مسرت نیز می نمود.
سرانجام
قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه تازه را بپوشد و
خلایق همه او را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در دو سمت خیابان
ایستادند و پادشاه لخت با آداب تمام ، با آرامش و وقار از برابر آنها عبور
می کرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس را در دست داشتند تا به زمین
مالیده نشود و درباریان، رجال، امیران و وزیران نیز با احترام و حیرت و
تحسین پشت سر پادشاه در حرکت بودند و مردم نیز با آنکه هیچ کدامشان لباس
بر تن پادشاه نمی دیدند، از ترس تهمت حرامزادگی غریو شادی سر داده بودند و
لباس جدید را به پادشاه تبریک می گفتند.
ناگاه،
کودکی از میان مردم فریاد زد :« این که لباس به تن ندارد، اپن چرا لخت
است؟» هرچه مادر بیچاره اش سعی کرد او را از تکرار این حرف منصرف کند
نتوانست. کودک دوباره به سماجت گفت :« چرا پادشاه برهنه است ؟» کم کم یکی
دو بچه دیگر نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچیان با تردید
این حرف را برای هم نقل کردند و دیری نگذشت که جمعیت یکپارچه فریاد زد که
«چرا پادشاه لخت است» و چرا ... و چرا ...
اینک
تمدن غرب چنین وانمود می کند که می خواهد برای انسان لباس بدوزد. اما در
حقیقت به جای آنکه لباس برتن او کند، او را برهنه ساخته است و هیچ کس
جرأت نمی کند فریاد بر آورد که لباسی در کار نیست و حاصل این همه مد و
پارچه و چه و چه، برهنگی انسان است. همه می ترسند که مبادا خیاطان حقه
بازی که زر و سیم را برده اند و می برند آنها را به ناپاکی به اصل و نسب
متهم کنند. آیا در این جهان که همه اسیر و شیفته تبلیغات غرب شده اند
مردمی پیدا می شوند که دلی به پاکی آن کودک داشته باشند و فریاد بر آوند
که آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند، پوشش نیست، بلکه
برهنگی است؟ آیا مردمی پیدا می شوند که صداقتی کودکانه داشته باشند و در
مقابل جهانی که برهنگی را لباس می داند جرأت کنند و فریاد بر آورند؟
چرا آن مردم ما نباشیم ؟
برگرفته از : داستانی از کریستین آندرس در کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی نوشته غلامعلی حداد عادل